دارم امیدبراین اشک چوباران که دگر برق دولت که برفت ازنظرم بازآید
آن که تاج سرمن خاک کف پایش بود ازخدامی طلبم تابه سرم بازآید
خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز شخصم اربازنیایدخبرم باز آید
گرنثارقدم یارگرامی نکنم گوهرجان به چه کاردگرم بازآید
کوس نودولتی ازبام سعادت بزنم کرببینم که مه نوسفرم بازآید
مانعش غلغل چنگ است وشکرخواب صبوح ورنه گر بشنودآه سحرم بازآید
آرزومندرخ شاه چوماهم حافظ